نگاهی به فیلم «وقتی برگشتم..‌.»

نگاهی به فیلم «وقتی برگشتم..‌.»

3 دی 1396 2:16

«وقتی برگشتم»‌، فیلمی احساسی‌، فانتزی و با رگه‌های نوستالژیک است. قصه این فیلم از زبان بهرام است. بهرامی که در کما به سر می‌برد و شخصیت‌های زندگی‌اش را به ما معرفی می‌کند. شخصیت‌هایی که هر کدام در جایی از دنیا زندگی می‌کنند و هر کدام شخصیت منحصر به فرد خود را دارند و همه دست به دست هم می‌دهند تا بهرام، برگشتی با شکوه از کما داشته باشد. بیشترِ مدت زمان فیلم بر سر معرفی شخصیت‌ها می‌گذرد. در سینمایی که همه پرسوناژ‌ها شبیه یکدیگرند. وجود تفاوت و دنیایی رنگارنگ نفسی تازه محسوب می‌شود. وحید موساییان با انتخاب درست شیوه روایت توانسته به هدف خود تا حد زیادی نزدیک شود. کارگردان ماجرا را خطی و یکنواخت تعریف نمی‌کند. بلکه برای اجرای فیلمنامه از تکنیک‌هایی مانند فلاش بک و نریشن استفاده شده است. استفاده از این تکنیک‌ها مهارتی را می‌طلبد که ثبات روایت را حفظ کند. با وجود تمام اینها فیلم انسجام خود را از اول تا انتها حفظ کرده‌، بدون اینکه ذهن مخاطب را در چاله سردرگمی فرو کند. فیلم بازگو کننده عشق است. عشقی که فراموش شده و با برگشت بهرام قرار است دوباره شکل بگیرد. عشقی که قرار است دوباره یک خانواده را به یکدیگر متصل کند. شاید ما در فیلم بیشتر شاهد خیانت و دوری و تنهایی باشیم. اما تمام اینها به عشقی ختم می‌شود تا تمام شخصیت‌ها سر جای اصلیشان بازگردند. این فیلم از کلیشه دوری کرده است و دیگر شبیه یک فیلم نیست. این فیلم فقط به درگیر کردن گوش و چشم مخاطب بسنده نکرده است و وارد ذهن و قلب مخاطب شده است و موجب شده تا مخاطب فیلم را با قلب و با ذهن خود ببیند. تا لایه‌ای دیگر از این دنیا را کشف کند. فیلمی فانتزی که از دغدغه‌های ساده دنیا به دور است. فیلمی که شخصیت‌های آن هر کدام رفتار‌های خاص خودشان را برای ایجاد جذابیت دارند. شاید به‌نظر برسد که بسیاری از شخصیت‌ها در فیلم اضافه هستند. اما وجود همه شخصیت‌ها برای ایجاد لایه عمیق‌تری از عشق ضروری است. اما شاید در انتهای فیلم مرگ خاله قشنگ و خاله فرنگ (که کمی مبهم و نامعلوم بود) غیر‌ضروری به نظر می‌رسید. وقتی قرار است همه چیز درست شود، مرگی چنین غیر منتظره چه دلیلی می‌تواند داشته باشد. اما شاید برای توجیه این قضیه بتوان گفت: آدم به ازای به‌دست آوردن هر چیز‌، چیز دیگری را از دست می‌دهد. فیلم از لحاظ ساختاری هم حرف برای گفتن دارد. از طراحی صحنه فوق‌العاده شروع کنیم که کاملا با فیلمنامه و ابعاد شخصیتی همخوانی دارد‌، و در القای حس کمک بسزایی به کارگردان کرده است. از طرفی دوربین آرام و بی‌تنش و قاب بندی‌های خنثی به منظور درستی استفاده شده و تدوین روان به اتصالِ منسجم نماها کمک کرده است و موسیقی نیز به اصطلاح فوت کوزه گری آخر کار است.

ستون نگاه
پرورش شخصیت
نگاهی به فیلم «وقتی برگشتم..‌.»
هومن نشتایی
منتقد
«وقتی برگشتم»‌، فیلمی احساسی‌، فانتزی و با رگه‌های نوستالژیک است. قصه این فیلم از زبان بهرام است. بهرامی که در کما به سر می‌برد و شخصیت‌های زندگی‌اش را به ما معرفی می‌کند. شخصیت‌هایی که هر کدام در جایی از دنیا زندگی می‌کنند و هر کدام شخصیت منحصر به فرد خود را دارند و همه دست به دست هم می‌دهند تا بهرام، برگشتی با شکوه از کما داشته باشد. بیشترِ مدت زمان فیلم بر سر معرفی شخصیت‌ها می‌گذرد. در سینمایی که همه پرسوناژ‌ها شبیه یکدیگرند. وجود تفاوت و دنیایی رنگارنگ نفسی تازه محسوب می‌شود. وحید موساییان با انتخاب درست شیوه روایت توانسته به هدف خود تا حد زیادی نزدیک شود. کارگردان ماجرا را خطی و یکنواخت تعریف نمی‌کند. بلکه برای اجرای فیلمنامه از تکنیک‌هایی مانند فلاش بک و نریشن استفاده شده است. استفاده از این تکنیک‌ها مهارتی را می‌طلبد که ثبات روایت را حفظ کند. با وجود تمام اینها فیلم انسجام خود را از اول تا انتها حفظ کرده‌، بدون اینکه ذهن مخاطب را در چاله سردرگمی فرو کند. فیلم بازگو کننده عشق است. عشقی که فراموش شده و با برگشت بهرام قرار است دوباره شکل بگیرد. عشقی که قرار است دوباره یک خانواده را به یکدیگر متصل کند. شاید ما در فیلم بیشتر شاهد خیانت و دوری و تنهایی باشیم. اما تمام اینها به عشقی ختم می‌شود تا تمام شخصیت‌ها سر جای اصلیشان بازگردند. این فیلم از کلیشه دوری کرده است و دیگر شبیه یک فیلم نیست. این فیلم فقط به درگیر کردن گوش و چشم مخاطب بسنده نکرده است و وارد ذهن و قلب مخاطب شده است و موجب شده تا مخاطب فیلم را با قلب و با ذهن خود ببیند. تا لایه‌ای دیگر از این دنیا را کشف کند. فیلمی فانتزی که از دغدغه‌های ساده دنیا به دور است. فیلمی که شخصیت‌های آن هر کدام رفتار‌های خاص خودشان را برای ایجاد جذابیت دارند. شاید به‌نظر برسد که بسیاری از شخصیت‌ها در فیلم اضافه هستند. اما وجود همه شخصیت‌ها برای ایجاد لایه عمیق‌تری از عشق ضروری است. اما شاید در انتهای فیلم مرگ خاله قشنگ و خاله فرنگ (که کمی مبهم و نامعلوم بود) غیر‌ضروری به نظر می‌رسید. وقتی قرار است همه چیز درست شود، مرگی چنین غیر منتظره چه دلیلی می‌تواند داشته باشد. اما شاید برای توجیه این قضیه بتوان گفت: آدم به ازای به‌دست آوردن هر چیز‌، چیز دیگری را از دست می‌دهد. فیلم از لحاظ ساختاری هم حرف برای گفتن دارد. از طراحی صحنه فوق‌العاده شروع کنیم که کاملا با فیلمنامه و ابعاد شخصیتی همخوانی دارد‌، و در القای حس کمک بسزایی به کارگردان کرده است. از طرفی دوربین آرام و بی‌تنش و قاب بندی‌های خنثی به منظور درستی استفاده شده و تدوین روان به اتصالِ منسجم نماها کمک کرده است و موسیقی نیز به اصطلاح فوت کوزه گری آخر کار است.
وقتی برگشتم‌، فیلمی احساسی است که می‌تواند مخاطبان خودش را داشته باشد و بیننده را به فکر فرو ببرد. حس و حالی که این فیلم برای مخاطب ایجاد می‌کند‌، فراموش شدنی نیست و می‌تواند دلنشین باشد.

shareاشتراک گذاری

نظرات شما