«‌درماندگی آموخته شده‌» در جامعه ایرانی

«روزان» آثار یک معضل اجتماعی را بررسی می‌کند؛

«‌درماندگی آموخته شده‌» در جامعه ایرانی

20 آذر 1396 12:30

 مدت‌هاست روزمان را با اخبار منفی به شب می‌رسانیم. اخباری از خودکشی، قتل، تجاوز، دزدی، طلاق، اعتیاد، جنگ، زلزله، تحریم و...؛ شادی انگار برایمان یک تابو شده است. گاهی فکر می‌کنیم کاری از دستمان برنمی‌آید  و سرنوشت‌مان را لعن می‌کنیم. به اخبار مهاجرت وقتی نگاه می‌کنیم، صف طولانی درخواست مهاجرت، تعجب‌آور است. غیر از صف طولانی تحصیلکردگان و نخبگان و متمکنان مالی که در خود می‌بینند می‌توانند در کشوری دیگر جایگاهی داشته باشند، افراد بی‌شمار دیگری هم هستند که هر روز دم از رفتن و خلاصی می‌زنند؛ جوانانی که دانشگاه را مفری برای دغدغه‌های روزانه و بازار کار می‌بینند؛ خانواده‌هایی که تجربه ناخوشایند خود را سیاه‌بختی و سرنوشت محتوم خود می‌بینند و خلاصی را در طلاق و گاهی خیانت تفسیر می‌کنند.

نسرین بهمن پور، مشاور مدرسه
 مدت‌هاست روزمان را با اخبار منفی به شب می‌رسانیم. اخباری از خودکشی، قتل، تجاوز، دزدی، طلاق، اعتیاد، جنگ، زلزله، تحریم و...؛ شادی انگار برایمان یک تابو شده است. گاهی فکر می‌کنیم کاری از دستمان برنمی‌آید  و سرنوشت‌مان را لعن می‌کنیم. به اخبار مهاجرت وقتی نگاه می‌کنیم، صف طولانی درخواست مهاجرت، تعجب‌آور است. غیر از صف طولانی تحصیلکردگان و نخبگان و متمکنان مالی که در خود می‌بینند می‌توانند در کشوری دیگر جایگاهی داشته باشند، افراد بی‌شمار دیگری هم هستند که هر روز دم از رفتن و خلاصی می‌زنند؛ جوانانی که دانشگاه را مفری برای دغدغه‌های روزانه و بازار کار می‌بینند؛ خانواده‌هایی که تجربه ناخوشایند خود را سیاه‌بختی و سرنوشت محتوم خود می‌بینند و خلاصی را در طلاق و گاهی خیانت تفسیر می‌کنند.
همه این مثال‌های واقعی، مرا به یاد درماندگی آموخته‌شده سلیگمن (روان‌شناس) می‌اندازد؛ حالت ویژه‌ای که اغلب در نتیجه اعتقاد فرد مبنی بر اینکه رویدادها در کنترلش نیستند در او ایجاد می‌شود.  به بیانی دیگر، بعد از اینکه فرد یک سلسله تجربه‌هایی را کسب می‌کند، ولی این تجارب به‌هیچ‌وجه در سرنوشت او تاثیری ندارد، می‌آموزد که رفتارش و تجاربش و نتیجه آنها از یکدیگر مستقل هستند؛ بنابراین تسلیم بی‌چون وچرای این وضع می‌شود؛ مانند دانش‌آموزی که هرچه درس می‌خواند، نتیجه نمراتش جالب نیست، پس فکر می‌کند آدم به درد‌نخور وکم‌هوشی است! ناامید شده یا ترک تحصیل می‌کند یا دچار افت شدید تحصیلی می‌شود.
محصول درماندگی آموخته‌شده، مردمانی هستند که برای رسیدن به حقوق حقه خود تلاش می‌کنند ولی با چند بار تلاش نتیجه نمی‌گیرند؛ آنها به این باور می‌رسند که «‌پس کاری از دست ما بر نمی‌آید‌» و تصمیم‌گیرندگان هر کاری دلشان بخواهد انجام می‌دهند  و ما محکوم به شکستیم چون تصمیم‌گیرنده نیستیم.
یکی از آزمایش‌های اولیه سلیگمن در مورد سگ‌ها بود؛ وقتی این سگ‌ها در موقعیتی قرار داده شدند که در معرض شوک الکتریکی غیرقابل اجتناب قرار می‌گرفتند، آموختند که هیچ‌یک از پاسخ‌های آنها از جمله دم تکان دادن، واق واق کردن، راه رفتن و... سبب قطع شوک نمی‌شود؛ بعد از مدتی این سگ‌ها در موقعیتی قرار داده شدند که در آن انداختن یک مانع باعث قطع شوک می‌شد؛ این بار هم سگ‌ها ابتدا کمی ‌این طرف و آن طرف راه رفتند و بعد دراز کشیدند و به طور منفعل خود را تسلیم شوک کردند؛ آنها دیگر انگیزه پاسخ دادن نداشتند و جای آن را اضطراب و افسردگی گرفت.
این آزمایش بارها درمورد انسان‌ها هم انجام گرفته و معلوم شده آدم‌ها هم وقتی در این حالت قرار می‌گیرند، حتی نمی‌توانند یک راه‌حل ساده پیدا کنند؛ جالب اینجاست که حتی با آموزش رفع این مدل از درماندگی، باز هم این یاس خودی نشان می‌دهد. تسلیم شدن، انگار به نوعی ضمیر ناخودآگاه ما را در بر می‌گیرد. این نشانگر برخی از رفتارهای آسیب‌زایِ آموزشی- پرورشی است که در محیط‌های آموزشی رخ می‌دهند. گاهی دانستنِ نتیجه بعضی از تحقیقات می‌تواند امکان بازنگری در نظام آموزشی و اصلاح آن را  فراهم کند.
شاید در نظام آموزشی یا شاید هم در مسائل مربوط به مطالبات معلمان، ما فرهنگیان هم به این «‌درماندگی آموخته‌شده‌» مبتلا شده باشیم؛ درجا زدن در تغییرات بی‌نتیجه! دانش‌آموزانی که انگار با اجبار باید این شوک تحصیلی را به زور بپذیرند؛ یا معلمانی که بدون انگیزه وارد  نظام آموزشی شده‌اند و با شوک سیستم، سال‌های کاری را بدون هیچ تغییری در روش‌های خود به اجبارمی‌گذرانند.
در چنین فرایندهایی است که دانش‌آموزان و معلم‌ها اطمینان خود را از دست می‌دهند و به ناتوانی خودشان اذعان می‌کنند؛ آنها باور می‌کنند کاره‌ای نیستند و باید برایشان تصمیم بگیرند؛ این امر توان و حرکت و خلاقیت را از ما می‌گیرد و ما را به موجودی بی‌تحرک، خنثی و فاقد معیارهایی برای بودن تبدیل می‌کند؛ اینجاست که اگر تغییر در این باورهای غلط ایجاد نشود، تبدیل به ملتی می‌شویم که مهارت حل مسئله برایمان دیگر ارزشی ندارد و سرتیتر مسائل جامعه ما می‌شود افسردگی، پرخاشگری و.... در صورتی که اگر به عمق مسئله توجه کنیم، می‌بینیم در اصل ما درمانده نیستیم بلکه ناکارآمدی ما در حل مسئله ما را درمانده کرده است.
 البته قابل ذکر است در تحقیقات و آزمایش‌های سلیگمن مشاهده شده که در اکثر مواقع یک‌سوم از آزمودنی‌ها تسلیم پدیده درماندگی آموخته‌شده نمی‌شوند؛ آنها به تلاش خود تا رسیدن به موفقیت ادامه می‌دهند و شرایط دشوار را تحمل می‌کنند؛ آنها به جای نق زدن، راه‌حل‌های متعددی را انتخاب می‌کنند. شاید تاریخ گواه این افراد باشد؛ افرادی که سرنوشت خودشان را به تصمیم‌گیرندگان درمانده پرور نسپرده‌اند و همیشه به دنبال راه‌هایی برای فرار هستند.
البته افراد پیشرو و خلاق در همه سطوح جامعه پیدا می‌شوند؛ حوادث اخیر مانند کمک‌های ارسالی به زلزله‌زده‌ها، مطالبه‌گری معلمان در زمینه تحصیلی و حقوقی، حمایت از کودکان کار، حمایت از منع خشونت علیه زنان وکودکان، رفع تبعیض‌های جنسیتی و...؛ حال ما باید انتخاب کنیم که جزء کدام دسته از مردم هستیم، بخشی از یک‌سوم تاثیرگذار یا درماندگان بی‌چون و چرا؟ به قول سلیگمن، این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم درمانده باشیم یا راه‌حل‌مدار!
مشاور مدرسه
 عضو مشاوران ایران
سوتیتر:
محصول «‌درماندگی آموخته‌شده»‌، مردمی‌ هستند که برای رسیدن به حقوق خود تلاش می‌کنند ولی با چند بار تلاش نتیجه نمی‌گیرند. آنها به این باور می‌رسند «‌پس کاری از دست ما بر نمی‌آید‌» و تصمیم‌گیرندگان هر کاری دلشان بخواهد انجام می‌دهند. «‌شادی‌» در این جامعه گم می‌شود.

shareاشتراک گذاری

نظرات شما