متنی که خود نیز تبدیل به کمپراچیکو شد

متنی که خود نیز تبدیل به کمپراچیکو شد

16 مهر 1396 15:33

«کمپراچیکو» یک لغت اسپانیایی به معنی تغییرشکل دادن یا تغییر کردن است و وجه‌تسمیه آن به قبل از قرون‌وسطی برمی‌گردد. در آن زمان‌ها عده‌ای بچه‌ها و نوزادان مردم را می‌دزدیدند و آنها را با تغییر شکل دادن با مواد و وسایل مخصوص چون روغن‌ها، صورتک‌ها، لباس‌ها، رنگ‌ها، پوست و پر حیوانات و. . . به شکل حیوانات یا پرندگان درمی‌آوردند و آنها را به افراد و خانواده‌های پول‌دارمی‌فروختند. آن خانواده‌ها هم از این انسان‌های حیوان‌نما به‌عنوان سرگرمی‌برای خود و بچه‌هایشان استفاده می‌کردند؛ مانند یک حیوان خانگی یا اسباب‌بازی جاندار. در این میان انواع بهره‌کشی‌ها و به‌ویژه بهره‌کشی‌های جنسی نیز از آنان صورت می‌گرفت. 

سید‌علی تدین صدوقی
منتقد
«کمپراچیکو» یک لغت اسپانیایی به معنی تغییرشکل دادن یا تغییر کردن است و وجه‌تسمیه آن به قبل از قرون‌وسطی برمی‌گردد. در آن زمان‌ها عده‌ای بچه‌ها و نوزادان مردم را می‌دزدیدند و آنها را با تغییر شکل دادن با مواد و وسایل مخصوص چون روغن‌ها، صورتک‌ها، لباس‌ها، رنگ‌ها، پوست و پر حیوانات و. . . به شکل حیوانات یا پرندگان درمی‌آوردند و آنها را به افراد و خانواده‌های پول‌دارمی‌فروختند. آن خانواده‌ها هم از این انسان‌های حیوان‌نما به‌عنوان سرگرمی‌برای خود و بچه‌هایشان استفاده می‌کردند؛ مانند یک حیوان خانگی یا اسباب‌بازی جاندار. در این میان انواع بهره‌کشی‌ها و به‌ویژه بهره‌کشی‌های جنسی نیز از آنان صورت می‌گرفت. 
کمپراچیکو در عصر ما به‌عنوان اصطلاحی جهت افرادی به کار می‌رود که تغییر هویت و ماهیت و ظاهر می‌دهند و بنا به مصالح و مطامع و حفظ موقعیت‌های شغلی و مالی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی خودرنگ عوض می‌کنند و به‌اصطلاح همرنگ جماعت شده و به فراخور تحولات سیاسی اجتماعی روز‌،آنان نیز خود را تغییر داده و هر دم به شکلی و صورتی و ماهیتی دیگر درمی‌آیند. 
درواقع از هر طرف که باد می‌آید آنها هم به همان طرف می‌چرخند و متمایل می‌شوند. این افراد بوقلمون‌صفت، مانند بوقلمون ملون هستند و مدام رنگ عوض می‌کنند. اگر راستی‌ها سرکار باشند راستی می‌شوند با تمام خصوصیات، چه ظاهری چه هویتی و چه فکری، اگر چپ‌ها سرکار باشند چپی می‌شوند وقس‌علی‌هذا. آنان این تغییر را وجه‌المصالحه خود و قدرت حاکمه قرار می‌دهند حال این قدرت حاکمه فرضاً مدیرکل یک اداره هم باشد. 
این افراد یا گروه‌ها فقط به فکر مطامع و برآوردن حوایج و خواسته‌های مادی و دنیایی خود یا گروه و باند خود به هر شکل ممکن هستند. ترجیح می‌دهند که هماره همرنگ و همسو باقدرت حاکمه و کسانی باشند که بر جامعه و مناصب سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، لشکری و کشوری و. . . تسلط دارند. اینان دنباله‌رو اکثریت حاکم بر جامعه هستند و از پایمال کردن حقوق دیگران با تمسک به همین تغییر شکل هیچ ابایی ندارند. چیزی شبیه «کرگدن» یونسکو که جز یک نفر همگی بالاخره برای حفظ خود و موقعیتشان از هر نظر دیر یا زود ترجیح می‌دهند که به کرگدن تبدیل شوند و برای درست جلوه دادن این تبدیل شدن فلسفه‌بافی کرده و دلایل منطقی نیز می‌آورند. 
کمپراچیکو به‌عنوان اصطلاحی سیاسی اجتماعی در این‌گونه موارد و برای اطلاق به افراد و گروه‌های این‌چنینی به‌کاربرده می‌شود. نویسنده نمایش علی‌محمد رحیمی‌موقعیتی ابزورد را خلق کرده که رگه‌هایی از اکسپرسیون را نیز با خود دارد. او از یک قصه کلاسیک و قدیمی‌بهره‌برداری می‌کند تا مسئله امروز را در خصوص یکی از معضلات جامعه که فراگیر هم هست و آدم‌هایی این‌چنین که متأسفانه در جامعه ما کم نیستند مطرح کند. 
هرچند که متن درجاهایی الکن و به‌ظاهر بیهوده پیچیده شده است. تا جایی که در انتها پس از نزدیک به 90 دقیقه شخصیت محوری یعنی ملکه، بدون دلیل دراماتیک جلوی صحنه می‌آید و با تماشاکنان حرف می‌زند و سرگذشت خود را که موجب تمام اتفاقات و رویدادها شده با چند جمله بیان می‌کند. سوال اینجاست که پس از 90 دقیقه چگونه هنوز نتوانسته‌ایم اصل ماجرا را بگوییم و باز با چند جمله مستقیم آن‌هم رودررو با تماشاگران می‌خواهیم اصل مطلب را به تماشاکنان بفهمانیم؛ یعنی هنوز از این مطمئن نیستیم که حرف خود را تمام و کمال گفته و آن را به مخاطب انتقال داده‌ایم. این خود یکی از مشکلات متن است. یعنی مبهم بودن اصل ماجرا و چرایی رویدادها. البته شاید این مهم در لایه‌های زیرین متن حل‌شده باشد. در این صورت وظیفه کارگردان است که با تحلیل‌های درست همراه با منطق دراماتیک، آن مفاهیم را بیرون کشیده و به مخاطب بازشناسانده ونشان دهد. 
اما مشکلات اصلی که باالطبع به مشکلات متن ارجاع داده می‌شود و تماشاکنان آن را در مرحله اول از متن می‌دانند بیشتر به اجرا برمی‌گردد. درواقع کارگردان و گروه اجرایی، متن و لایه‌های زیرین آن را درک نکرده‌اند و نتوانسته‌اند آن را چه به لحاظ ساختاری، چه محتوایی، چه فرم و چه به لحاظ سبک نمایشنامه و شیوه نوشتاری به‌درستی تحلیل کنند. درواقع اصلاً تحلیلی در کار نیست. به همین دلیل ریتم نمایش بسیار کند است و بازی‌ها غلط از آب درآمده است. حتی گویش‌ها هم درست نیست: محاوره‌ای، ادبی، با لهجه. 
از اینها گذشته با تغییر در پایان‌بندی نمایشنامه کلاً مانیفست اصلی و نتیجه‌ای که نویسنده در نظر داشته از بین رفته، لذا تمام نمایشنامه وفرازونشیب‌های آن بیهوده به نظر می‌رسد و پایانی که می‌توانست گروتسک هم باشد از دست می‌رود. از سویی با این تغییر، صدای مردمی‌که مثلاً به قلعه یا قصر حمله می‌کنند هم در حد همان صدا باقی می‌ماند و هیچ کاربرد دراماتیک درروند نمایش ندارد. 
باز از اینها که بگذریم؛ از شخصیت‌پردازی هم خبری نیست. بیان‌ها ضعیف است. بازیگران بدون دلیل به‌یک‌باره فریاد زده و بلند و با عصبانیت حرف می‌زنند. روی رفتار و حرکات و سکنات و آکسان‌های بدنی وبیانی و. . . آن‌طور که باید کار نشده، چون نمایش را ایرانی می‌کنند. درحالی‌که کاراکترها غربی هستند؛ آن‌هم با فرهنگ رفتاری، بیانی، ریتمی، بدنی، فکری و. . . خاص خود؛ که در زمان خودشان رایج بوده، البته با در نظر گرفتن موقعیت فردی و اجتماعی هریک از آنان.  

 

کلمات کلیدی
shareاشتراک گذاری

نظرات شما