تراژدی‌ای عاشقانه در قالب نمایشی «قصه پرداز»

تراژدی‌ای عاشقانه در قالب نمایشی «قصه پرداز»

15 مهر 1396 17:18

«شب شرقی» نمایش قصه محور است که در بیان قصه به‌خوبی عمل می‌کند. اما هنوز مانده است که جنبه‌های دراماتیک آن متبلور شود. درواقع ما شاهد یک نمایش قصه محور بودیم. قصه حرف اول را در تئاتر می‌زند و شما باید بتوانید که قصه‌ای برای گفتن به تماشاکنان داشته باشید و این قصه گفتن و قصه‌پردازی، خود مهارتی خاص می‌خواهد که ناصح کامکاری آن را داراست. 

سید‌علی تدین‌صدوقی
منتقد
«شب شرقی» نمایش قصه محور است که در بیان قصه به‌خوبی عمل می‌کند. اما هنوز مانده است که جنبه‌های دراماتیک آن متبلور شود. درواقع ما شاهد یک نمایش قصه محور بودیم. قصه حرف اول را در تئاتر می‌زند و شما باید بتوانید که قصه‌ای برای گفتن به تماشاکنان داشته باشید و این قصه گفتن و قصه‌پردازی، خود مهارتی خاص می‌خواهد که ناصح کامکاری آن را داراست. 
اما قصه تنها یا فقط قصه گفتن و درگیر این داستان‌پردازی شدن، آدم را از پرداختن به جنبه‌های دراماتیک دور می‌کند و این البته موردی است که در نمایش شب شرقی به‌وضوح دیده می‌شود‌. به دیگر سخن قصه و قصه‌پردازی به دیگر جنبه‌های نمایش می‌چربد‌. شاید به همین دلیل باشد که ریتم اجرا کند است و تکرار در آن به چشم می‌خورد‌. این کندی ریتم به بازی بازیگران نیز سرایت کرده است. 
قصه ماجرای یک زوج ایرانی آلمانی است که به ایران می‌آیند. شوهر دختر که یک پزشک آلمانی است برای سمیناری دارویی نیز به ایران دعوت‌شده در شب ورود آنها استاد سه‌تار دختر که عاشق یکدیگر هم بوده‌اند و می‌خواسته‌اند علی‌رغم میل باطنی پدر دختر که حالا در آلمان فوت‌شده وهمان جا به خاک سپرده‌شده، باهم ازدواج کنند در قالب یک راننده تاکسی آنها را به منزل می‌رساند. از زمانی که دختر به آلمان رفته است پسر در فراق عشق او در خود سوخته و چشم‌به‌راه بازگشت او بوده است. 
 پسر که راننده تاکسی است در هیات یک مرد مسن آنها را از فرودگاه به منزل می‌آورد و مرد آلمانی را به گروگان می‌گیرد. ازاینجا به بعد ما شاهد داستان دختر و پسر خواهیم بود. پسر که عاشق دلباخته اوست او را تنها و فقط برای خودش می‌خواهد؛ یک دیکتاتوری مردسالارانه ایرانی در عشق و عشق‌ورزیدن. دختر اما از این امر بیزار است علی‌رغم اینکه عاشق پسر است. 
نمایش، ایرانی‌ها را خشن و زورگو نشان می‌دهد تا جایی که مرد آلمانی کلمه داعش را نیز به زبان می‌آورد. اینکه ایرانی‌ها عشق را هم فقط برای خود می‌خواهند، آن‌هم به شیوه مرد سالارانه و هنوز مانده است که عشق دوطرفه را بفهمند. 
درنهایت پزشک دارویی را در چای پسر می‌ریزد که او پس از رفتن تصادف می‌کند دختر می‌فهمد و با برداشتن چاقوی جراحی از کیف شوهرش به سراغ او می‌رود و نمایش تمام می‌شود. 
 ما شاهد یک تراژدی عشقی هستیم. اما به لحاظ شخصیت‌پردازی باید گفت که درجاهایی اعمال پسر که هنرمند است و در نواختن سه‌تار یا تنبور پنجه‌های سحرآمیزی دارد و در کار خود استاد، قابل‌باور نیست. چگونه ممکن است چنین فردی با روحی این‌چنین لطیف و عاشق‌پیشه این‌قدر خشن باشد و خشن رفتار کند و درک نادرستی از عشق داشته باشد. 
بازی او هم بیشتر از اینکه شبیه به یک استاد موسیقی و یک نوازنده چیره‌دست باشد شبیه به یک لمپن است. لمپنی زورگو و خشن. حال با روحیه و شخصیت و تفکراتی که در دختر سراغ داریم باز چگونه ممکن است که او عاشق چنین مرد دیکتاتور و زورگو و خشنی شده باشد. پسرمی‌گوید من تو را فقط برای خودم می‌خواهم و به دیگر سخن اینکه حتی بدون اجازه من آب هم نباید بخوری چون من عاشق تو هستم و تو را فقط و فقط برای خودم می‌خواهم. 
عملکرد پزشک آلمانی یا همان شوهر دختر، شاید طبیعی‌ترین عکس‌العمل او باشد؛ یعنی دفاع از خود وهمسرش که حالا می‌فهمد باردار هم هست. هرچند که فاصله سنی‌ای هم با دختر دارد. او قبلاً هم با یک زن مسلمان دیگر از یک کشور آفریقایی ازدواج‌کرده و بچه دارد اما همسرش از دنیا رفته است. 
با دختر در بیمارستان آشنا شده، چون پزشک پدرش بوده و به آنها خیلی کمک کرده است چه مادی و چه معنوی و چه تخصصی. دختر شاید فکر کرده که با ازدواج با پزشک ادای دین می‌کند و خود را به‌نوعی فدا کرده است. هرچند که ازنظر او تفکرات و عملکرد پسر برایش قابل‌هضم نیست ونمی‌تواند این عشق مردسالارانه او را تحمل کند. 
 بازی‌ها اما در سطح معمولی است. پسر که یکنواخت بازی می‌کند حسش و تحول حسی‌اش و کنش و واکنشش همه در حیطه همان عصبانیتش از مرد و دختر مانده است یا مدام یک شخصیت زورگو و خشن و لمپن را می‌بینیم. حتی زمانی که ساز شیشه‌ای را می‌زند هم دارد ادا درمی‌آورد. شیشه‌ای بودن ساز شاید نشانه عشق شکننده این دو باشد. 
اما بازیگر دختر بااینکه خیلی سعی می‌کند اما کمتر موفق می‌شود. بیان خوبی ندارد هرچند که تن صدای نسبتاً رسایی دارد؛ اما بسیار خام است. درجاهایی بدون دلیل داد می‌زند واین گوشخراش می‌شود عصبانیت با دادوفریاد زدن فرق دارد. از ابتدا تا انتها عبوس است و تحول حسی ندارد به همین دلیل میمک چهره‌اش نیز همیشه یک‌جور است. درواقع حس یکنواخت دارد و همه‌چیز را از پیش لو می‌دهد. 
هرچند که «هدی والی» بازیگر نقش دختر پتانسیل‌های بالقوه‌ای برای تبدیل‌شدن به یک بازیگر موفق در تئاتر را در خود نهفته دارد که باید درست هدایت‌شده و با بالفعل شود. 
 شاید بتوان گفت که بهترین بازی را همان بازیگر نقش پزشک یا شوهر دختر دارد با حس و تحول حسی ومیمیک و حضور صحنه‌ای و کنش و واکنش درست که طبیعی و واقعی و قابل‌باور بازی می‌کند. هرچند که کار خوب او در برابر بازی دو بازیگر دیگر که با ضعف‌هایی روبه‌رو هستند بیرون می‌زند درواقع بازی‌ها را یکدست نمی‌کند و این تفاوت خود را نشان می‌دهد.  

کلمات کلیدی
shareاشتراک گذاری

نظرات شما