واژه‌هایی از جنس خط و نقش و رنگ

گفتگوی «روزان» با امیرپاشا هشیوار، نقاش جوان؛

واژه‌هایی از جنس خط و نقش و رنگ

14 شهریور 1396 19:41

امیرپاشا هوشیوار از جمله هنرمندان جوانی است که کارهایش چه در ایران و چه بیرون از مرزهای این جغرافیا، تحسین و تشویق مخاطبان و منتقدان را در پی داشته است. او در فضایی کار می‌کند و فرم و مضامینی را برگزیده است که می‌توان سبک خاص او دانست، این در حالی است که بسیاری از نقاشان قدیمی، هنوز پس از سال‌ها نتوانسته‌اند، به الگویی خاص که بتوان سبک مختص آنان نامیدش، برسند. از رنگ‌ها و طیف‌های رنگی که هشیوار برمی‌گزیند تا علائم و کلماتی که روی بوم می‌بینیم، از فضای غریب و متمایز آثارش تا مفاهیمی که دلمشغولی اوست، همه و همه را می‌توان امضای هشیوار دانست که در کارهایش قابل ‌ردیابی و پیگیری است. آنچه می‌خوانید گفتگویی با این نقاش جوان و تواناست.

روژا پیران ـ امیرپاشا هوشیوار از جمله هنرمندان جوانی است که کارهایش چه در ایران و چه بیرون از مرزهای این جغرافیا، تحسین و تشویق مخاطبان و منتقدان را در پی داشته است. او در فضایی کار می‌کند و فرم و مضامینی را برگزیده است که می‌توان سبک خاص او دانست، این در حالی است که بسیاری از نقاشان قدیمی، هنوز پس از سال‌ها نتوانسته‌اند، به الگویی خاص که بتوان سبک مختص آنان نامیدش، برسند. از رنگ‌ها و طیف‌های رنگی که هشیوار برمی‌گزیند تا علائم و کلماتی که روی بوم می‌بینیم، از فضای غریب و متمایز آثارش تا مفاهیمی که دلمشغولی اوست، همه و همه را می‌توان امضای هشیوار دانست که در کارهایش قابل ‌ردیابی و پیگیری است. آنچه می‌خوانید گفتگویی با این نقاش جوان و تواناست.
لطفا از و گذشته خودتان برای‌مان بگویید! ازچه  زمانی نقاشی را به‌شکلی جدی شروع کردید؟
من از سال‌های کودکی و نوجوانی، زمانی که با خانواده‌ام در شمال زندگی می‌کردم، نقاشی را شروع کردم. در همان سال‌های نوجوانی با کتابی در حوزه نقاشی که در کتابخانه پدرم، نخستین جرقه‌های عشق به نقاشی در من شکل گرفت. این‌گونه این مسیر شکل گرفت تا اینکه به دوران راهنمایی رسیدم و به مادرم پیشنهاد دادم که می‌خواهم در رشته هنر تحصیل کنم و بالاخره در سال 80 وارد هنرستان شدم. موقع کنکور تصمیم گرفتم نقاشی بخوانم، ولی چون در رشته نقاشی نمره کافی کسب نکردم و به رغم آنکه یکی از کارهایم برگزیده مسابقات کشوری شده بود، با این حال گرافیک خواندم. سال دوم هنرستان را در تهران و در هنرستان مالک‌اشتر  تحصیل کردم. با این همه هنرستان فضای مناسبی نداشت و بچه‌های آنجا خیلی هنری نبودند. خلاصه اینکه علایق متعددی در آن زمان داشتم از ادبیات نمایشی و تئاتر گرفته تا فلسفه و حتی در مقطعی قصد رفتن از ایران را داشتم.
در همان ایام با کتاب طراحی‌های آقای احمد‌ وکیلی آشنا شدم و با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم برویم پیش او و شروع به طراحی کردم. نادرست نیست اگر بگویم علاوه بر عشق به نقاشی در سال‌های نوجوانی، این دوره و آشنایی با آثار احمد وکیلی و کلاس نقاشی او، مهم‌ترین تاثیر را در انتخاب راهی داشت که امروز در آن گام برمی‌دارم. تقریبا آنجا بود که نقاشی برایم جدی شد، متد آقای وکیلی کلاسیک بود و از این حیث برام خیلی جذاب بود. با این همه در ادامه دیگر چون گذشته آن الگو را دوست نداشتم و در فضای دیگری کار کردم. نزدیک به سه سال با آقای وکیلی طراحی کار کردم و در کنار او آموختم. بعد از آن در سال 85 مستقل شدم و خودم آتلیه ترتیب دادم و پیگیرانه مشغول به کار شدم.  البته این مسیر چندان خوب و رضایت‌بخش نبود و با مشکلات بسیاری روبه‌رو شدم، یک‌بار در سال 91 تصمیم گرفتم به‌طور کامل هنر را کنار بگذارم،  اما با اصرار  دوستان دوباره آتلیه را باز کردم.
اولین نمایشگاه‌تان چطور برگزار شد و بازخورد و تاثیر آن در ادامه فعالیت‌تان چگونه بود؟
اولین نمایشگاهم کاری گروهی بود که به توصیه آقای وکیلی که کارهای مرا دیده بود، شکل گرفت. این‌گونه و در یک حضور گروهی، اولین نمایشگاهم در گالری«هور» برپا شد. شرایط سختی در آن دوره داشتم و چون همه وسایلم  شمال بود، به سختی 4 تا از کارهایم را در آن رویداد شرکت دادم. یک سال بعد از آن، آقای امدادیان با من صحبت کردند تا یک نمایشگاه انفرادی گذاشتم که استقبال خوبی شد و در سایت تندیس به عنوان نمایشگاه ماه انتخاب شد. 
با گالری هرندی چطور آشنا شدید؟ از نمایشگاه‌تان در این گالری بگویید!
تقریبا از زمانی که نمایشگاه «در راه ابریشم» برگزار شد، با ایشان آشنا شدم و همکاری‌ام با گالری هرندی آغاز شد که تاکنون ادامه دارد. فکر می‌کنم سابقه این همکاری به سال 90 می‌رسد.
اگر ممکن است از تکنیک کارهایت برایمان بگو! چه سبک یا الگویی را بیشتر بدان پرداختی و دوست داری؟
خب به هر حال تکنیک و سبک کار من بیشتر این است که ترجیح می‌دهم با ساده‌ترین چیزها کار کنم و فرمت کلاسیک قدیمی روی بوم ساده، زیرسازی نرمال با چارچوب معمولی و قلم موی معمولی با رنگ روغنی که خیلی  از آن استفاده کردم و بیشتر آن را می‌پسندم. معمولا از ترکیب خاص موادی استفاده نمی‌کنم و عمده کارهایی که تاکنون انجام دادم بر این اساس و با چنین متدی بوده است. صادقانه بگویم من هنوز همچون کودکی‌ام نقاشی می‌کنم؛ در مضمون هم بیشتر نقاشی‌هایم برگرفته از زندگی شخصی خودم است. یعنی مفاهیم و کدهایی که در زندگی شخصی‌ام واجد معنای خاصی است، اغلب در کارهایم وارد می‌شود. اصولا برخورد من با نقاشی خیلی حسی است و نوعی گفتگوی درونی با خودم است، چه اینکه گفتگویی با مخاطبم هم هست، گفت‌وشنیدی که به یاری خطوط و رنگ‌ها امکان‌پذیر می‌شود. مطلب دیگر اینکه واقعا هیچ‌گاه برای ارائه و نمایش کار نمی‌کنم، بلکه هدف و انگیزه نخست، رضایت شخصی خودم است و حال خوبی که کار کردن به من می‌دهد. مثلا در نمایشگاه آخرم واقعا دوره عجیبی بود؛ نمی‌دانستم که می‌خواهم نمایشگاه بگذارم، فقط می‌خواستم کار کنم و مفاهیمی که در ذهن داشتم روی بوم بگذارم و از آن رها شوم.
فضای انتزاعی کارهای شما خیلی منحصر به ‌شماست و مخاطب با کاراکترها و امضای متمایز روبه‌رو می‌شود. اندکی در این‌باره توضیح دهید.
به‌هرحال فکر می‌کنم، توضیح این امور چندان درست نیست؛ ولی اثر اگر سخنی دارد در خود آن است و نیاز به شرح و تفضیل ندارد. خب من خیلی از کارهایم نوشته نداشت و در امتداد یک مسیر به این شمایل در کار رسیدم و نمی‌خواهم بگویم تنها در کار من است یا من این را نخستین‌بار ارائه کردم. اصولا من به ابداع و بدعت برای هیچ کسی اعتقاد ندارم. ما فقط چیزهایی که بوده را دوباره کشف می‌کنیم، یعنی اوج کاری که یک نقاش یا هنرمند انجام می‌دهد، همین است. در کل شاکله کار در پایان مهم است، یعنی زمانی که مخاطب کار را می‌بیند اهمیت دارد. اگر حس و اشتیاقی در مخاطب ایجاد کرد یا توانست سوالی در ذهن و احساسش ایجاد کند، من آن کار را موفق می‌دانم.
برخی بر این باورند که نقاشی هیچ ارتابطی با سایر هنرها ندارد و هنرمند نقاش بی‌نیاز از آگاهی و اشراف به حوزه‌های دیگر است. شما چه عقیده‌ای در این ‌زمینه دارید؟
من نمی‌دانم کسانی که چنین می‌اندیشیند، بر چه اساسی به چنین رهیافتی رسیده‌اند، من معتقدم هرچقدر نقاش از دیگر هنرها و حتی دیگر عرصه اندیشه‌ها باخبر باشد و دغدغه آن را داشته باشد، نتیجه مثبتی در کارش دارد. شاید جالب باشد بدانید من هزاران فرم عکس گرفتم که بسیاری از آنها را دور ریختم و برخی هم از بین رفت. با این حال همین تجربه نگاه بازتری به من در کارم داد و بی‌تردید تاثیر انکارناپذیری در نقاشی‌های متاخرم داشته است. موسیقی هم همین‌طور است. من نمی‌توانم بگویم علاقه به موسیقی چگونه در من شکل گرفت و چه تاثیری در کارم داشت، اما معتقدم هرچیزی که بتواند نظر من را جلب کند، می‌تواند در احساس ما ته‌نشین شود و به لحاظ عاطفی در کار اثر خود را برجای بگذارد.
فضای امروز نقاشی را چطور می‌بینید و آیا نقاش یا نقاشانی هستند که آنها را به خود نزدیک ببینید؟
صادقانه بگویم، هیچ‌کس را نزدیک به خودم نمی‌دانم و در میان هم‌نسل‌های خودم کسی نیست که به‌واقع جذبم کند. ولی خارج از ایران خیلی‌ها هستند. موضوع دیگر اینکه من بخشی از هنر معاصر و فضای غالبی که نقاشی وجود دارد، ابدا برایم جذابیتی ندارد، چون فکر می‌کنم بخش اعظم آن ادابازی‌ و اطوار سانتی‎‌مانتالی است. هنر معاصری که می‌گویم منظورم هنرمندان معاصر نیست که البته من کارهایی را دیدم که خیلی هم دوست داشتم و خیلی هم در من اثر گذاشته است. منظورم فضای مغشوش و سردرگمی که فضای امروز تجسمی ایران با آن درگیر است و انواع و اقسام تجربه‌های خام را به‌جای هنر ارائه می‌کند. 
همان‌طور که گفتم در میان نقاشان غیرایرانی هستند کسانی که برایم مهم هستند. در میان هنرمندان معاصری که واقعا دوست دارم کارهایش را دنبال ‌کنم، جوزف بویز است. این در میان هنرمندانی است که می‌توان معاصر نامیدشان، اما در میان نامداران و نقاشان گذشته، آثار بی‌بدیل و یگانه «ادوارد مونش» را بینهایت دوست دارم و آرزویم این است که بتوانم از نزدیک اصل کارهایش را تماشا کنم. بعید می‌دانم کسی باشد که آثار «مونش» را ببیند و از خلاقیت و فضای بدیع کارهای او سر ذوق نیاید و او را تحسین نکند.

 

کلمات کلیدی
shareاشتراک گذاری

نظرات شما