پایان یک رویا

4 مرداد 1396 16:44

پزشک همسر تیمسار امینیان توصیه کرده بود که باید محل سکونت آنها به دور از هیاهوی شهر باشد به همین خاطر تیمسار خانه و کاشانه را از خیابان وزرا به ویلای فرمانیه منتقل کرده بود.

مهدی توکلی تبریزی
داستان نویس
پزشک همسر تیمسار امینیان توصیه کرده بود که باید محل سکونت آنها به دور از هیاهوی شهر باشد به همین خاطر تیمسار خانه و کاشانه را از خیابان وزرا به ویلای فرمانیه منتقل کرده بود. آن روزها فرمانیه بیشتر به رستم آباد شناخته می‌شد و در آن خبری از برج‌های سر به فلک کشیده و آپارتمان‌های چند طبقه نبود. بیشتر محله را خانه باغ‌ها و ویلاها پر کرده بود. از سکونت خانواده تیمسار سالی نگذشته بود که بیماری، همسرش را از پای در آورد. این اواخر رخساره تنها دختر تیمسار به جای مادر، پدر را در مهمانی‌ها و مجالس شب نشینی همراهی می‌کرد. حتی اگر محفل رسمی‌هم در باشگاه افسران برگزار می‌شد و امرا وافسران ارشد همراه با همسرانشان در آن شرکت می‌کردند این رخساره بود که در کنار تیمسار به جای مادر ایفای نقش می‌کرد. این همراهی‌ها در چنین محافلی باعث شده بود که توجه بیش از حد به ظاهر، یکی از دغدغه‌های ذهنی رخساره شود. به همین خاطر او در تهیه لباس و زیور‌آلات از مزون‌ها و سالن‌های مد بنام تهران وسواس به خرج می‌داد که آنها از بهترین‌ها باشند. تنها علاقه‌مندی رخساره که به جد آن را دنبال می‌کرد شرکت در دوره‌های فراگیری باله بود که آن روزها سرآمدشان کلاس‌های مادام لازاریان ارمنی بود که برای دخترانی مثل رخساره جذابیت‌های خودش را داشت. رخساره به هیچ وجه به رتق و فتق امور شخصی و حتی تحصیلات عالیه علاقه‌ای نشان نمی‌داد و تیمسار هم علی‌رغم سختگیری‌هایش نسبت به فرزندان پسر با رخساره اهل مسامحه و مدارا بود وحتی از به استخدام در آوردن راننده و خدمتگزار شخصی برای وی دریغ نمی‌کرد. روزی تیمسار بعد از اتمام مراسم سوگواری همسرش، فرزندان پسر را که دو نفر از آنها بزرگتر از رخساره و دیگری کوچک‌تر از او بودند به اتاقش فراخواند، پسران وارد اتاق شدند و رخساره را نشسته در کنار پدر دیدند. همگی به احترام در مقابل پدر ایستادند. تیمسار هم با همان جذبه نظامی‌پسران را مورد خطاب قرار داد که «از امروز خواهرتان خانم این خانه است و همه شما باید نهایت دقت و توجه را نسبت به او داشته باشید ومبادا در نبود مادرتان موردی سبب آزردگی خاطرش را فراهم کند.»
نخوت و تفرعن به ارث رسیده از تیمسار به رخساره، دوست داشتن و فکر کردن به دیگران را حتی در خلوت خود برایش آنچنان سخت و دشوار کرده بود که او را به فردی خنثی در بروز احساسات مبدل کرده بود. رخساره نسبت به امر ازدواج بی میل و بود اما در برابر خواسته پدر برای ازدواج با فرزند یکی از امرای ارتش تسلیم و مطیع بود. شهریار شهستا افسر خلبانی بود که به تازگی پس از اتمام دوره آموزشی پرواز با جنگنده‌های اف چهار از آمریکا به ایران برگشته بود. او فرزند یکی از همقطاران تیمسار بود که از طرف خانواده‌اش رخساره را در یکی از مهمانی‌ها برای او کاندید کرده بودند. از نظر تیمسار کاپیتان شهستا جوان آینده‌داری بود که لیاقت ازدواج با رخساره را داشت، از همین رو به توصیه پدر، رخساره باید خود را برای ازدواج با شهریار آماده می‌کرد. مقدمات ازدواج آنها خیلی سریع فراهم شد و مراسم در هتل شرایتون با تشریفات کامل برگزار شد. مدتی کوتاه بعد عروس و داماد جوان برای گذراندن ماه عسل عازم جزیره مایورکا اسپانیا شدند. بعداز بازگشت از سفر تفریحی و با آغاز روال عادی زندگی، رخساره باید در برابر آزمون‌های سخت و جدی زندگی محک می‌خورد. اما واقعیات زندگی او نشان می‌داد که شرایط تربیتی حاکم در خانه پدری اورا از نظر ذهنی و روحی وحتی جسمی‌برای یک زندگی مشترک زناشویی آماده نکرده بود. از همین رو خیلی زود خزان زندگی مشترک رخساره و شهریار فرا رسید و تیمسار هم با استقبال از برگشت دختر به خانه پدری اشتباهات بزرگ خود را تکمیل می‌کرد. 

کلمات کلیدی
shareاشتراک گذاری

نظرات شما