اندر حکایت خال لب دوست!

اندر حکایت خال لب دوست!

24 تیر 1396 15:3

در جهانی که امروز می‌بینیم گویا هیچ چیز در جای خود نیست. آدمیان تنها به پول محترم شمارده می‌شوند و وصالشان به مجبوب نیز وابسته به همین عنصر است. در این دنیا عشق را می‌خرند و می‌فروشند. عشق یک کالاست با مولفه‌هایی چون گونه و لب و دیگر آپشن‌های غیرقابل بیان به حرمت ادب. 

حجت الاسلام محسن ذاکری
 نویسنده و فعال فرهنگی
در جهانی که امروز می‌بینیم گویا هیچ چیز در جای خود نیست. آدمیان تنها به پول محترم شمارده می‌شوند و وصالشان به مجبوب نیز وابسته به همین عنصر است. در این دنیا عشق را می‌خرند و می‌فروشند. عشق یک کالاست با مولفه‌هایی چون گونه و لب و دیگر آپشن‌های غیرقابل بیان به حرمت ادب. 
دنیایی که قلب را و عشق را و دوست داشتن را می‌شمارد و به واحد سکه نیز می‌شمارد، به تمام معنا دنیای مزخرفی است. دنیای دروغینی که برای اثبات عشق باید هزار و سیصد و اندی سکه پرداخت و اگر گردن بدین حماقت سراسر بی منطق نسپاری عاشق نیستی و از معنای عشق هیچ نمی‌دانی! شاید متناسب با فرهنگ غالب زمانه که می‌خواهد همه چیز را ملموس و دم دستی نماید و به خیال خام خویش از انتزاع دور کند و در یک بیان « تجاری سازی» نماید، عشق نیز به مانند ایده‌های علمی، تجاری سازی، نقد و ملموس شده است و به واحد سکه شمارش می‌شود. نمی‌دانم! اما آنچه می‌دانم این است که دنیای مطلوب من، این نیست‍!
دنیای من، سراسر دروغ و عشوه‌گری و سکه پردازی نیست. دنیای من اگر خال لب دوست باشد به بیان سکه نیاید و سکه را به آن حد نرسد که قامت دوست را شماره کند. 
«من به خال لبت‌ ای دوست گرفتار شدم!» گزاره‌ای عاشقانه و عارفانه است از دنیایی که عشق در آن محترم و مقدس است و همه علما و عرفا که دارای مراتب و منازل ثابت شده‌ای هستند در آن غور کرده و به نثر و نظم، نظر افکنده‌اند. اما این روزها خال لب را هم بر می‌دارند و به جایش -نمی‌دانم- باید عاشق جای خال لب دوست شد و این گونه شاعرانه سرود: من به جای خال لبت ‌ای دوست گرفتار شدم! یا آنکه از پیش و از این مجمل می‌بایست خواند حکایت مفصل سکه پردازی و خال دوراندازی و چهره دوست را بزک کردن و بر قامت او ردای گران به تن کردن، بر بینی‌اش نقب کوتاهی زدن و بر گونه اش فضل فزونی افکندن و بر لب هایش که استعاره ثابت شعرای عاشق پیشه ایران بوده، پروتز بدادن!
در دنیای مطلوب من، شاعر در فراق یار چنین می‌گوید:
شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت، فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت!
اما در جهان جدید یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت، به جهنم! حاش لله که نروم من ز پی یار دگر!
در این دنیا همه چیز واژگونه است. عشق نیز از مرتبت پیشین افتاده و طرفین این معادله یکدیگر را بر همان مبنای سکه یا به تعبیر کلی تر « منفعت » می‌سنجند. 
در گذشته یار اگر می‌رفت، همه دعای عاشق، بازگشت او بود:
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت، باز‌آید و برهاندم از بند ملامت
اما در دنیای جدید، نیازی به دعا برای یار نیست که یارها ارزان و در دسترس شده‌اند (و البته این ارزانی مفهوم متفاوتی با آن گرانی سکه صفتانه دارد ) و آن دیگری و این دیگری و شاید آنها که هنوز نیامده‌اند می‌توانند به آسانی در دل بنشینند و جایگزین آن عشق تکرار ناپذیر جهان مطلوب من باشند. 
نمی‌خواهم در این بریده نامه افشاری راز خلوتیان کنم که عاشق شاعر دنیای من بر این باور است:
ای دل مباش چنین هرزه گرد و هرجایی، که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
البته آنچه گفته شد به این معنا نیست که دنیای قدیم، دنیای مطلوب است که نگاه سکه‌سالاری در عشق در قدیم الایام نیز بوده است همچنان که شاعر می‌گوید:
من گدا هوس سروقامتی دارم، که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
در هر صورت شروع این نوشتار مسلسل‌گونه و پیوسته در موضوع عشق است و اگر مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کند، یقین که اعتراض به اسرار علم غیب کند. 
بخشی از مجموعه منتشر نشده «دنیای مطلوب من، این نیست!» 

کلمات کلیدی
shareاشتراک گذاری

نظرات شما