مذاکره ایران با ترامپ ممکن اما دشوار

بررسی وضعیت بحران های خاورمیانه و جایگاه ایران در منطقه در گفتگوی اختصاصی روزان با دکتر رحمان قهرمان پور

مذاکره ایران با ترامپ ممکن اما دشوار

29 خرداد 1396 19:36

آرمان سلیمی: در سال‌های اخیر بیش از هر زمان دیگری گستره‌ای وسیع از بحران‌ها در منطقه خاورمیانه اشاعه پیدا کرده است. ورود بازیگران فرامنطقه‌ای و منطقه‌ای به کانون بحران‌ها همچون سوریه، عراق و یمن وضعیت کنونی و آینده خاورمیانه را بسیار پیچیده و مبهم کرده و سیر تحولات به‌گونه‌ای است که نمی‌توان حل کوتاه مدت مسائل را متصور شد. در این میان، ایران به عنوان یکی از مهم‌ترین بازیگران درگیر در کانون‌های بحران، سطحی پیچیده از تقابل‌ها را در برابر قدرت‌های رقیب داشته است. 
به ویژه بعد از به قدرت رسیدن دونالد ترامپ در آمریکا مسائلی جدید در معادلات منطقه‌ای پیش‌روی تهران قرار گرفت که بسیار متفاوت از دوران باراک اوباما بود. شائبه ایجاد ائتلاف منطقه‌ای بزرگ به رهبری عربستان و حمایت آمریکا علیه ایران، تنش فزآینده در مناسبات ایران با عربستان، بی‌ثباتی در مناسبات تهران با آنکارا، مطرح شدن ائتلاف میان اعراب و اسرائیل و در نهایت طرح مسئله استقلال اقلیم کردستان از جمله موضوعاتی هستند که سیاست خارجی کشورمان با آنها مواجه شده است. این گستره وسیه از تقابل‌ها در برابر کشورمان، این مسئله را مطرح کرده که ایران باید در معادلات منطقه‌ای چه کنشی داشته باشد؟ در بُعدی دیگر، سیر معادلات منطقه خاورمیانه در چه مسیری پیش می‌رود و در این سیر تهران چه جایگاهی می‌تواند داشته باشد؟ همچنین، ایران باید در تقابل با قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای چه راهبردی را در پیش بگیرد؟ بررسی هر یک از این پرسش‌ها نیازمند تامل در ابعاد و زوایای بحران در منطقه خاورمیانه در سال‌های بعد از 2000 و به ویژه در دوران بعد از سال 2011 است. به همین منظور «روزان» برای ریشه‌یابی بحران‌ها در منطقه خاورمیانه و جایگاه ایران در معادلات کنونی و آینده منطقه گفتگویی اختصاصی با دکتر رحمان قهرمان‌پور، تحلیلگر مسائل بین‌المللی داشتیم که در پرونده حاضر بخش اول این گفتگو آمده است. 

در هزاره جدید خاورمیانه آبستن بسیاری از بحران‌ها و تحولات بزرگ بوده است. برای نمونه حمله آمریکا افغانستان در سال 2001، حمله آمریکا به عراق در 2003، وقوع بهار عربی در سال 2011، اشاعه تروریسم در سطح کلان خاورمیانه و تطویل و فراگیر شدن بحران سوریه از جمله این بحران‌ها هستند. آیا می‌توان سیر خطی یا زمینه‌هایی عینی را برای این وقایع ترسیم کرد یا اینکه این وقایع زمینه مشخصی داشته و پیوندی میان آنها وجود دارد؟

این پرسش تا حدود زیادی سخت و مناقشه‌برانگیز است؛ به این دلیل که بسته به زاویه دید، علت اساسی در پیگیری مسئله متفاوت خواهد بود. برای مثال اگر به لیبرال دموکراسی اعتقاد داشته باشید یا اندیشه لیبرال باور داشته باشید؛ علت علل مشکلات خاورمیانه در فقدان ارزش‌های لیبرال همچون فقدان آزادی بیان، فقدان عاملیت شهروندان، فقدان برابری حقوق شهروندان می‌بینید. از این دریچه هرگونه جنبش، انقلاب و تحولی برآیند نبود مسائلی همچون نبود آزادی شخصی، آزادی بیان و فردگرایی است که در نتیجه بی‌توجهی و سرکوب حکومت‌ها انباشته خواهد شد و در یک مقطع موقت که زمینه فراهم شود، این نارضایتی‌ها فوران می‌کند.
اگر از زاویه تئوریهای مارکسیستی به مسائل و مصائب خاورمیانه نگریسته شود، علت‌العلل مسائل خاورمیانه در وابستگی به نظام جهانی است؛ یعنی اقتصاد سیاسی خاورمیانه به‌گونه‌ای است که وابسته به تحولات نظامی جهانی بوده و جهان سرمایه‌داری برای گذار از بحران‌ها، مشکلات خود را به منطقه خاورمیانه سرازیر می‌کند یا برعکس از خاورمیانه برای حل این بحران‌ها استفاده می‌کند. به این شرح که منابع نفتی را در خاورمیانه می‌خرد و کالاهای خود را در ازی این پترودلارها، مجددا به کشورهای این منطقه می‌فروشد. یعنی خاورمیانه را به بازاری بزرگ برای مصرف کالاهای مصرفی خود تبدیل می‌کند. 
در بُعدی دیگر اگر از زاویه رئالیستی به داستان نگریسته شود، علت‌العلل مشکلات خارومیانه این است که نظام موازنه قوا در منطقه وجود ندارد. دولت- ملت‌های خاورمیانه اساسا دولت‌های ضعیفی هستند و چون نمی‌توانند استقلال عمل کافی را در سیاست خارجی داشته باشند؛ لذا متاثر از تحولات سطح بین‌المللی هستند. برای نمونه متعاقب وقوع حادثه‌ای هم‌چون 11 سپتامبر 2001، به این دلیل که کشورهای خاورمیانه در برابر مشکلات آسیب‌پذیر هستند، شاهد هستیم که بیشترین تاثیر این حادثه بر این منطقه است. 
در مجموع می‌توان این‌گونه جمع‌بندی کرد، بسته به اینکه از چه زاویه‌ای به مسئله نگریسته شود؛ علت‌‌العلل نیز می‌تواند متفاوت باشد. در اینجا فقط به نمونه محدود توجه شد؛ در واقع، می‌توان از رویکردهای مختلف دیگری به تحلیل ریشه مسائل خاورمیانه پرداخت. 

آیا پیوند و حلقه واصلی میان بحران‌ها در خاورمیانه بعد از 2000 وجود دارد یا تمام بحران‌ها منفک از هم بوده‌اند؟

در حقیقت از هر دو بعد می‌توان صادق بودن پرسش را تایید کرد. برای نمونه ظهور القاعده، داعش، گروه‌های افراطی فرقه‌گرا و... تقریبا ریشه یکسانی دارند. یعنی اگر به اندیشه‌های سلفی نگاه شود در تمامی آنها تقاضا برای بازگشت به سلف صالح و دوران طلایی اسلام مدنظر است. یک عده بر این باورند که این احیا و بازگشت از طریق آگاهی‌بخشی ممکن خواهد بود و عده‌ای دیگر بر این باور هستند که این بازگشت از طریق برگشتن به شیوه زندگی مسلمانان صدر اسلام ممکن است. دسته‌ای دیگر نیز معتقد به این هستند که با قیام علیه مشرکین این راه‌حل ممکن است. بنابراین، برخی تحولات و بحران‌ها ریشه مشترکی دارند؛ اما این‌که این ریشه‌های مشترک چه هستند، محل اجماع همگان نیست.
 برای نمونه آمریکا در سال 2003 به عراق حمله نظامی می‌کند. این رخداد در نوع خود موجب بروز یک سری تحولات در منطقه می‌شود. بهم خوردن موازنه قوا در شامات بین عراق و سوریه. در شرایط قبل اگر عراق و سوریه موازنه را در منطقه حفظ ‌می‌کردند؛ اکنون در شرایط جدید این موازنه بهم خورده و در نتیجه یک سری قدرت‌ها در منطقه همانند ایران، قدرت‌مند‌تر می‌شوند. زمانی که ایران قدرت‌مندتر شود، ترکیه نیز تلاش می‌کند با تهران ایجاد موازنه کند. در نتیجه برای تحقق این موازنه آنکارا وارد عراق می‌شود و چون در این کشور پایگاهی ندارد از ترکمن‌ها حمایت می‌کند. برآیند این روند سطحی از خلأ قدرت را در این کشور در پی خواهد داشت و این سطح خلاء در عراق منجر به ظهور داعش می‌شود. ظهور داعش نیز در تشدید بحران در کشور سوریه نیز اثر می‌گذارد. زمانی که سوریه وارد بحران می‌شود کشورهای ایران، ترکیه، آمریکا، روسیه، عربستان، قطر و... نیز وارد معادله می‌کنند. لذا اگر بخواهیم به این پرسش پاسخ دهیم که چه عواملی بیشترین تاثیر را داشته‌اند، بعد از از 11 سپتامبر مهم‌ترین تحولی که خاورمیانه را تحت تاثیر قرار داده، حمله آمریکا به عراق در 2003 است. در واقع، به‌هم خوردن توازن منطقه‌ای و تبدیل کردن شامات به کانون بحران جدید، در کنار بحران فلسطین، مهم‌ترین برایند این حمله بود.
 با این وجود، برخی رویدادها هستند که نمی‌توان استدلال یا علت منطقی را برای وقوع آنها بیان کرد. ممکن است در نتیجه وقوع یک حادثه ایجاد شوند. برای نمونه می‌توان به تشکیل دولت و انتخاب رئیس‌جمهور در لبنان و حمه نظامی آمریکا به پایگاه هوایی «الشعیات» در استان حمص سوریه اشاره کرد که به‌نظر می‌رسد در رویه عقلانی جای نمی‌گیرند. مثلا حوادث پارک گزی در ترکیه نیز از جمله رخدادهایی تصادفی بود که عده‌ای آن را بهار عربی در ترکیه می‌پنداشتند اما واقعیت آن بود که ترکیه بستری برای بهار عربی ندارد. همچنین، می‌توان به جنبش گوران در اقلیم کردستان اشاره کرد.  خیلی‌ها معتقد بودند که جنبش گوران فراگیر خواهد شد و در نهایت بارزانی را مجبور به استعفا خواهد کرد؛ اما در عمل شاهد بودیم که اعتراضات این اقلیم تنها یک اتفاق بود. بنابراین این‌گونه می توان جمع‌بندی کرد که برخی تحولات خاورمیانه را می‌توان در راستای یک روند مشخص در نظر گرفت؛ اما برخی دیگر از بحران‌ها تنها یک حادثه و تصادف هستند که بر اساس معادلات عقلانی قابل تفسیر نیست. 

اکنون اگر مباحث را بر تحولات اخیر خاورمیانه متمرکز کنیم و روی کار آمدن دونالد ترامپ را هم‌چون گرانیگاهی محور در نظر بگیریم؛ از نظر شما چه تفاوت اساسی میان رویکرد سیاست خاورمیانه‌ای دونالد ترامپ نسبت به بارک اوباما و دیگر اسلاف خود در منصب ریاست کاخ سفید وجود دارد؟

واقعیت آن است که نمی‌توان سیاست خاورمیانه‌ای مشخصی را برای دونالد ترامپ ترسیم کرد. مهم‌ترین وجه تمایز سیاست خارجی باراک اوباما با دونالد ترامپ نیز در همین مسئله ریشه دارد که دولت جدید آمریکا اساسا فاقد سیاست خاورمیانه‌ای مشخص است. البته ترامپ به عربستان می‌آید، پول هم می‌گیرد و به اسرائیل می‌رود و حرف‌هایی را در ارتباط با مسئله فلسطین، بیان می‌کند؛ اما در مجموع فاقد استراتژی کلان است. برای نمونه می‌توان به بحران اخیر کشورهای عربی به رهبری عربستان با قطر اشاره کرد که از یک سو، تیلرسون کشورها را به سازش و حل مسائل دعوت می‌کند و در سوی دیگر، ترامپ با صراحت قطر را متهم به حمایت از گروه‌های تروریستی می‌کند. این موضوع نشان می‌دهد که هماهنگی خاص و برنامه خاصی وجود ندارد و در کاخ سفید لابی‌های زیادی تلاش می‌کنند بر تصمیم‌گیری‌ها اعمال نفوذ کنند. در نتیجه هر گروهی که وزن بیشتری داشته باشد، امور را مدیریت می‌کند. برای نمونه در موضوع عربستان به‌نظر می‌رسد نقش وزارت دفاع و نهادهای امنیتی بسیار برجسته بوده و مجری قراردادها آنها بوده‌اند؛ اما زمانی که به موضوع بحران قطر می‌رسیم شاهد هستیم که گروه خاصی راهبرد آمریکا در مواجه با بحران قطر را مدیریت نمی‌کند. 

با وجود عدم مشخص بودن سیاست خاورمیانه‌ای ترامپ، کنش قدرت‌های منطقه‌ای همچون عربستان و ترکیه را در برابر دولت جدید آمریکا چگونه ارزیابی می‌کنید؟

عدم وجود استراتژی و سیاست خاورمیانه‌ای مشخص در دولت دونالد ترامپ بسیار نمایان است؛ اما زمانی که ترامپ پیروز انتخابات شد، برخی از کشورهای منطقه همانند عربستان و ترکیه بسیار خوش‌بین بودند که دولت ترامپ با بازنگری در سیاست‌های خاورمیانه‌ای اوباما، مجددا به سیاست حمایت از متحدان سنتی آمریکا در منطقه بازگردد. در همین راستا، اردوغان اولین رهبر خاورمیانه‌ای بود که به واشنگتن سفر و با رئیس‌جمهور آمریکا دیدار کرد. واقعیت آن بود که اردوغان بسیار نسبت به ترامپ خوش‌بین بود اما زمانی که در واشنگتن حاضر شد؛ ترامپ در موضوع استرداد فتح‌‌الله گولن و همکاری آمریکا با حزب اتحاد دموکراتیک هیچ امتیازی را به ترک‌ها نداد. در شرایطی که ترکیه قاطعانه خواستار عدم ارسال سلاح از سوی آمریکا به یگان‌های مدافع خلق (YPG) بود. در حقیقت اردوغان بعد از سفر به واشنگتن به این نکته پی برد که دولت ترامپ با آنچه که او در ذهن داشته بسیار متفاوت است.
همین اشتباه را در سطحی دیگر ملک سلمان انجام می‌دهد. در واقع، عربستان با انعقاد قرارداد  110 میلیارد دلاری تسلیحاتی و قرارداد هنگفت تجاری و عمرانی با آمریکا، بر این مبنا که می‌تواند روی دولت ترامپ حساب باز کند، دچار خطایی استراتژیک می‌شود. حاکمان سعودی بر این باور هستند با این هزینه هنگفت می‌توانند برنامه‌های آمریکا را در راستای منافع خود در خاورمیانه به‌کار گیرند. بر همین اساس، بعد از سفر ترامپ به عربستان، حاکمان ریاض تنش‌های خود را با ایران و قطر افزایش می‌دهند و مصر را نیز با خود همراه می‌کنند. با این وجود در شرایطی که بیش از یک هفته از بحران قطر می‌گذرد همچنان شاهد هستیم که دولت عربستان نتوانسته به نتایج خاصی دست یابد. در عمل نیز شاهد هستیم که کشورهای ایران، ترکیه، آلمان و اتحادیه اروپا عربستان را همراهی نکرده است. تقریبا می‌توان گفت که عربستان در سطح منطقه با چند کشور ضعیف همانند اردن، امارات، بحرین و... تنها مانده است. بنابراین، می‌توان بر این امر صحه گذاشت که هم آنکارا و هم ریاض دچار این خطای محاسباتی شدند که ترامپ برای منطقه خاورمیانه برنامه‌ای مشخص دارد و قصد دارد منطقه را در قالب استراتژی خاص خود مدیریت کند. در نتیجه تلاش کردند برنامه دولت آمریکا را در راستای منافع و افزایش قدرت خود در سطح منطقه به کار گیرند. حقیقت این است که آنها دچار خطایی بزرگ شده‌اند؛ زیرا دولت ترامپ دولتی به معنای کلاسیک رئالیستی نیست و دولت تاجر مسلکی است که فقط منافع مالی را به رسمیت می‌شناسد. در اینجا نکته قابل توجه این است که دولت آمریکا هر جا که پول بیشتری بتواند اخذ کند به آن سمت متمایل می‌‌شود. 

در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که اگر در حالت حداقلی رویکرد کاسب‌کارانه‌ای از سوی ترامپ در منطقه پی‌گیری ‌شود، کشورهایی همانند عربستان، امارات و حتی قطر حاضر هستند که باج‌های مالی بزرگی را به آمریکا بدهند و این امکان وجود دارد که سیاست‌های واشنگتن در راستای منافع آنها قرار بگیرد؟  این مسئله تا چه اندازه می‌تواند تهدیدی برای کشورمان باشد و آیا زمان آن نرسیده که ایران نیز با ترامپ وارد معادلات اقتصادی شود؟

در ارتباط با این پرسش این مسئله مطرح است که آیا آنچه عربستان از نظر مالی می‌تواند به واشنگتن بدهد، ایران می‌توان بدهد؟ واقعیت آن است که ما نمی‌توانیم چنین امتیازاتی را واگذار کنیم. ایران کشوری است با 80 میلیون جمعیت، مشکلات اقتصادی عدیده دارد و سطح و روابط اجتماعی پیچیده‌تری نسبت به کشورهایی همانند عربستان و امارات دارد. علاوه بر آن، نه تنها نمی‌توانیم؛ بلکه به لحاظ استراتژیک نیز عقلانی نیست. در واقع، اکنون عربستان 110 میلیارد دلار به آمریکا اهدا کرده است، فردا اگر دوحه 200 میلیارد دلار هزینه کند واشنگتن به سمت آن‌ها خواهد رفت. اگر فرض را بر آن بگیریم که کشوری دیگر 300 میلیارد دلار هزینه کند، مجددا معادله دگرگون خواهد شد. بنابراین به هیچ عنوان عاقلانه نیست که تهران وارد چنین بازی‌ای شود. این سیاست واقعا رویکرد بسیار تامناسب در سطح سیستم بین‌الملل است. بر همین اساس بسیاری از مخالفان داخلی ترامپ از او انتقاد می‌کنند که او با حیثیت و اعتبار آمریکا بازی می‌کند. اکنون متحد شماره یک آمریکا کشور عربستان است. کشوری که در حمایت آن از تروریسم به هیچ عنوان نباید تردید کرد، کشوری که در ارتکاب جنایات جنگی آن در یمن تردیدی وجود ندارد و از نظر معیارهای دموکراتیک بسیار در سطح پایینی است. 
یعنی کشور آمریکا که خود را مدعی ارزش‌های لیبرال دموکراسی می‌داند و در اسناد استراتژی امنیت ملی این کشور مکرر تاکید شده که بخشی از قدرت آمریکا ناشی از ارزش‌های جهان‌شمول دموکراسی است، حال برای 110 میلیارد دلار طرفدار کشوری همانند عربستان شده است. آن‌هم چه کسی؟ دونالد ترامپ. یعنی کسی که در وران رقابت‌های انتخاباتی بارها ریاض را متهم به حمایت از تروریسم کرد. در این شرایط بسیاری از جمهوری‌خواهان همانند سناتور مک کین از رفتار ترامپ بسیار خجالت زده هستند و بر این باورند که حداقل ارزش‌های آمریکایی در جهان حفظ شود. اکنون مشکل این است که کسی نمی‌داند ترامپ چه می‌خواهد؛ امروز وارد عربستان می‌شود و قراردادهای کلان امضا می‌کند. فردا در تل‌آویو اعلام می‌کند خواهان انتقال سفارت به بیت‌المقدس است. روز بعد نیز توئیت می‌کند «فعلا موضوع مسکوت است و انتقال سفارت آمریکا به بیت‌المقدس، منتفی است.» این مسائل به هیچ عنوان برازنده رئیس‌جمهور آمریکا نیست و نشان می‌دهد که در حال حاضر هیچ برنامه مدونی در دولت ترامپ وجود ندارد. 
بر همین اساس در شرایطی که هیچ چارچوب معینی وجود ندارد، جمهوری اسلامی ایران چگونه می واند وارد مذاکره با ترامپ شود. ما نمی‌دانیم که ترامپ چه مبناها و معیارهایی را در سیاست خارجی دارد. اگر اصول و راهبردی معین برای ما نمایان بود، این سخن درست بود که باید با توجه به این که سرمایه‌گذاری خارجی برای رئیس جمهور آمریکا مهم است، باید از زاویه اقتصاد وارد حل مشکلات با واشنگتن شویم. 

جناب دکتر قهرمان‌پور! یکی از مسائلی که در ماه‌های اخیر به شدت پیرامون آن بحث شده در ارتباط با شکل‌گیری ائتلاف عرب- عبری و حتی ترکی بر علیه ایران با حمایت آمریکاست. حال این سوال مطرح است که بحث‌ ایجاد این ائتلاف تا چه اندازه منطبق با واقعیات است و در اساس تا چه اندازه این ائتلاف امکان تحقق دارد؟

 در ارتباط با این موضوع چند نکته مهم وجود دارد. در ابتدا باید به این امر اشاره شود که کلمه ائتلاف، بار ویژه و سنگینی در سیاست بین‌الملل دارد. مثلا ما عنوان می‌کنیم که ناتو یک ائتلاف است. یعنی مجموعه‌ای از کشورهای اروپایی و آمریکا گرد هم آمده‌اند و در قالب یک چارچوب مشخص همه دارند هزینه می‌کنند؛ اما واقعیت این است که در این معنا آنچه در حال حاضر پیرامون آن بحث می‌شود به هیچ عنوان ائتلاف نیست. آن‌چیزی که وجود دارد، نوعی همسویی موقتی بین برخی کشورهای منطقه و آمریکا در جلوگیری از افزایش قدرت ایران است. بیان دقیق علمی آن را می‌توان همسویی موقت دانست. یعنی عربستانی که با مصر در ارتباط با رهبری برجهان عرب با یکدیگر مشکل داشته‌اند؛ موقتا در موضوع اخوان و مهار اخوان با مصر منافع مشترک پیدا کرده است.
 در نتیجه از یک سو می‌توان گفت که همسویی است و نه ائتلاف و از سوی دیگر، موقت است. به این معنی که هیچ همکاری استراتژیکی برای نمونه میان یک کشور همانند عربستان و ترکیه وجود ندارد. در موضوع بحران اخیر قطر به وضوح اختلاف مواضع اردوغان با حاکمان سعودی نمایان است. شاید در ابتدا این‌گونه تحلیل شود که دلیل اختلاف موضع اردوغان با عربستان ریشه در تفکرات اخوان‌المسلمینی حزب عدالت و توسعه دارد؛ اما این تنها بخش کوچکی از مسئله است. دلیل اصلی ریشه در این مسئله دارد که عربستان به هیچ عنوان در راهبرد کلان و بلندمدت سیاست خارجی ترکیه دارای جایگاه نهادینه و محوری نیست. اگر تاریخی، جغرافیایی و استراتژیک به مسئله نگاه کنیم، شاهد هستیم که ایران همواره از جایگاه مهم‌تری نسبت به عربستان برای ترکیه برخوردار بوه است. اکنون ما شاهد هستیم که حدودا  سالها مناسبات ما با کشور مصر قطع بوده و از سوی دو طرف تلاش آنچنانی برای تنش‌زدایی انجام نمی‌گیرد. چرا؟ به این دلیل که هیچ منطق استراتژیک و ژئوپلیتیکی دور طرف را مجبور نمی‌کند که با یکدیگر مماشات کنند؛ اما ترکیه و ایران برای یکدیگر اهمیت ژئوپلیتیک دارند. 
در مجموع اگر اکنون می‌بینیم ترکیه و عربستان با هم علیه ایران در یک جبهه قرار می‌گیرند، تنها یک همسویی موقت است؛ کما اینکه بحرانی در منطقه شکل می‌گیرد ایران و ترکیه در یک جبهه قرار می‌گیرند. مسئله استقلال کردها در  کردستان عراق پیش می‌آید؛ تهران و آنکارا در یک جبهه قرار می‌گیرند. در نتیجه اگر به پاسخ سوال اصلی برگردیم، می‌توان اظهار کرد که در منطقه واقعیتی به نام ائتلاف پایدار، استراتژیک و بلندمدت علیه ایران وجود ندارد، آنچه هست تنها همسویی موقت برای برخی کشورهای منطقه برای مقابله با نفوذ و قدرت ایران است. در واقع، ترکیه، عربستان، مصر و اسرائیل از حضور در این جبهه منافعی را کسب خواهند کرد اما نکته این است که این کشورها تمایلی به صرف هزینه‌های هنگفت برای مهار ایران ندارند. چنین چیزی ممکن و عملی نیست. با این وجود عربستان بر این باور است که از نگرانی‌های موجود در  برابر قدرت‌گیری ایران، می‌تواند بهره بگیرد و آن را در قالب بک ائتلاف ضد شیعی در منطقه مدیریت کند و با دعوت از آمریکا و دیگر کشورها طرح ایران هراسی را ترویج کند. در نتیجه این روند به سطحی از منافع برای خود دست پیدا کند. این منافع هم عبارت است از تبدیل شدن عربستان به قدرتی هم‌سطح با ایران، ترکیه و مصر. 
اگر تاریخ را بخوانیم، همواره شاهد هستیم که هیچ‌گاه عربستان در جایگاهی هم‌سطح با این سه قدرت نبوده است. هر چند همواره قدرت مالی داشته؛ اما هیچ‌گاه دارای نفوذ و شخصیت‌های سیاسی بزرگ نبوده است. بنابراین این همسویی موقت هنوز نهادینه نشده، ولی همچنان برای ایران پر مخاطره است. ریشه تهدید علیه ما این است در مقاطعی شاهد هستیم رهبران سعودی عقلانی رفتار نمی‌کنند. 

کلمات کلیدی
shareاشتراک گذاری

نظرات شما